گل پسر ما پرهامگل پسر ما پرهام، تا این لحظه: 17 سال و 2 ماه و 17 روز سن داره

حرفهای بابایی (پرهام و بابائیش )

بازم دلم برای اون شیطنتهاش تنگ شد !

بهاری

      عکس شکوفه ها مربوط به سال گذشته است امسال متاسفانه نتونستم ... پ.ن : به زودی با عکسهای خوشگل میاییم ...
21 ارديبهشت 1390

احوال ما

وقتی تنهام تازه یاد خودم میافتم . دلم برای خودم تنگ میشه دلم برای خودم میسوزه یک نگاهی به اطرافم میکنم و میبینم چقدر از خودم دور شدم . هر چی فکر میکنم پارسال جه جوری گذشت ، چه کارایی کردم ، کجا رفتم ، چیز خاصی یادم نمیاد . هرچی بوده پرهام توش دخیل بوده . صبح خیلی آروم از رختخواب جدا میشم قدمهای آهسته به سمت دستشویی ... مراقبم در ها را جوری باز کنم که کوچکترین صدایی نده ... خوردن صبحانه و همزدن چایی شیرین که بماند ... باز آروم و بی صدا به سمت در خروجی و رسیدن به محل کار ... کار و کار و کار و گهگاهی تلفنهایی ضروری از خونه که نه من میفهمم چی گفتم نه همسرم ...من توی محیط سرد و خشک کار و اون در کشمکش با پرهام که میخواد با بابا حرف بزنه ... قبلا...
15 ارديبهشت 1390

پرهام شبیه پرهام

بین خانمها بیشتر این مسئله مهمه که بدونن بچه شون به کی رفته . و از روی تصاویر تیره و تار سونوگرافی و حتی قبل از ازدواج پیشبینی میکنن شکل نی نی چطوری و بیشتر شبیه بابا میشه یا مامان ! بی خبر از اینکه اون نی نی  نصف از پدر  و نصف از مادر صفات ژنتیکی به ارث میبره اما ... اما تازه اون نصفها به قدری استادانه با هم تلفیق میشوند که تقریبا محاله ادعا کنیم " چشمای قشنگش کُپه خودمه " و " دماغش لنگه دماغه باباشه ...!" و به نظر من نی نی ، یک انسان جدیده و خصوصیاتش عین خودشه . حالا چه اصراریه هی بگی مثله منه ...مثله توئه .... ( البته بعضی آقایون بدترن ها... ) اینها مقدمه ای بود که بگم به خدا نه من بچگیهام شبیه پرهام بوده ...
7 ارديبهشت 1390

سیزده بدر

دیروز برای اولین بار پرهام طبیعت را از نزدیک تجربه کرد ... اولش تو بغل من چسبیده بود و تکون نمیخورد ولی کم کم ترسش ریخت و بازیگوشی را شروع کرد  . یعنی همینجوری راه میرفت و از ما دور میشد ... خوشبختانه خیلی با احتیاط قدم بر میداشت ولی سه چهار بار بد جوری  زمین خورد و تیغ وخاشاک اذیتش کرد و اینقدر خسته شده بود که توی ماشین خوابش برد (آخه برعکس بیشتر بچه ها تو ماشین نمیخوابه  )  اینجا هنوز طبیعت رنگ زمستون داره و دریغ از یک سبزه که گره بزنیم ...( فهمیدم چرا آمار ازدواج تو شهر ما پایینه...! خب امکانات کمه ...! جوونها گناهی ندارن وقتی سیزده بدر ، سبزه گیر نمیارن گره بزنن خب چکار کنن...! ) البته هوا خوب بود و ...
4 ارديبهشت 1390

میخوام حرف بزنم

  این روز ها حس میکنم پرهام داره به مرحله جدیدی از زندگیش پا میذاره ، یعنی میخواد حرف بزنه ! قبلا هم حرف میزد ولی چی میگفت خدا میدونه !   هیچ غرضی ندارم و حقیقت را میگم اولین کلمه ایی که داره با درک مفهومش به کار میبره " بابّا " است ! با تشدید تلفظ کنید , چون میدونه بابا یک کلمه کلیدی است ... بابا یعنی ببین منو ، بریم بازی ، بریم بخوریم ، بریم عشق و حال کنیم ..!  بابا یعنی تابلو " پایان محدودیتها " بابا یعنی " مامان " ( قدیمها خاله نصف مامان محسوب میشد فعلا که بابانصف بیشتره مامانه...!)   بابا بیا اینجا ، بابا برو اونجا ... همه اینها در پشت کلمه "بابّا " مستتر است . جالبه مادر محترمه هم از...
4 ارديبهشت 1390

پرهام و فصل جدید

کسانی که بچه دارند میدونند ، خدا نکنه یک سرگرمی به مذاق بچه ها خوش بیاد ... بله ... از اونجاییکه هوا خیلی سرد نیست چند روزه با پرهام توی حیاط بازی کردیم و ایشون هم مثل مرغی که از قفس پریده نمیدونه چکار بکنه ... یک دقیقه تو باغچه ... بعدش شلنگ آب ... بعد پله نوردی ... اینها به یک طرف بعدش میره سمت در و میگه میخوام برم تو کوچه ...! کوچه ها هم که مثل قدیم نیست سوت و کور باشه ... هر لحظه ماشین و موتور و دوچرخه با سرعت رد میشه ... پرهام هم که نمیفهمه "خطر داره" یعنی چی ...! هر ماشین رنگ تیره ایی که رد میشه میگه : بابا ... یعنی ماشین بابا ... ! بعد می گم اون که ماشین بابا نیست ... اشاره میکنه به ماشین خودمون و میگه : " ای...
3 ارديبهشت 1390

شاهکار گوگل

ژاپن قبل و بعد از زلزله حتما ببینید چون همه جوره حرف برای گفتن داره ... ( صبور باشید تا عکسها کاملا باز شوند بعد نشانگر موس را روی عکسها به چپ و راست حرکت دهید ... نظرتون چیه..؟  )       ...
17 فروردين 1390