بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
حرفهای بابایی (پرهام و بابائیش )

حرفهای بابایی (پرهام و بابائیش )
پدری و پسری متولد نیمه مرداد
آخرين مطالب
لینک دوستان

سلام ... رسیدنم بخیر !چشمک

امان از بی اینترنتی ...عینک

امیدواریم تا این موقع از سال بهتون خوش گذشته باشه و همینطور روزهای آتی هم خوش بگذره

دلم نمی خواد اینجا این مطلب را بیان کنم ولی اینم جزئی از روزهای زندگی است ... ایام نوروز امسال برای خانواده همسرم پر بود از دلواپسی ... چرا که شب عید دایی همسرم سکته کرد و در بیمارستان بستری شد و سرنوشت اینگونه بود که فقط یازده روز از سال نود را در این دنیای فانی سپری کند ... خدا رفتگان شما را هم بیامرزه ...ناراحت

خلاصه برای بهبود اوضاع روحی و روانی مهربان همسر ، ایشان به همراه خواهر بزرگشون و البته پرهام خان میشه گفت سیزده را تهران به در کردند ! و منم از فرصت استفاده کردم و اون چند روز کارهای عقب افتاده و درس و کمی تفرج از نوع مجردی کنم ( فکر بد نکنید تفریح من اینه بزنم شبکه من و تو یک برنامه مستند ببینم یا یک موسیقی به غیر از آهنگهای شنگول و منگول و ... با صدای بلند تو خونه گوش بدم ...! والله ...! ) نگران

ناگفته نماند به لطف فناوری دنیای دیجیتال شبها با پرهام چت میکردم اونم با وبکم . آمار اسباب بازیهاشو و عروسکاشو میگرفت...! اونروز که رفتم ترمینال اولش که از اتوبوس پیاده شد و منو دید کمی خجالت کشید ... نمی دونم چرا ؟! همش سه روز از هم دور بودیم متفکر ولی سه ساعت تموم از اتوبوس و آقا پلیس و ... برام حرف زد ... مغزم داشت سوت میکشید دیگه ! اما معلوم بود اونجا هم بهش خوش گذشته ...

پرهام

 دوستان عزیزمون که به ما سر میزنن و کامنت میذارن نمیدونن چقدر ما را خوشحال میکنن قلبالهی از ما دلگیر نشن که وقت نمیکنیم به همشون تند تند سر بزنیم خجالت

[ پنجشنبه 24 فروردين 1391 ] [ 4:39 بعد از ظهر ] [ بابا محسن ]

دَلام عید شما مورارَک ... اوبم ... اوبی ؟؟؟

وبلاگ برای پرهامه ، گفتم  اولین پست امسال را اون شروع کنه ، چون دستش خوبه ... راستی شما هم به این چیزها اعتقاد دارین ؟ اولین پول را امسال از دست کی گرفتین ؟ به اصطلاح " دشت اول " را از لای قرآن برداشتین یا نه ؟ اصلا دست خود شما چطوره ؟ اولین کامنت را به کی دادین ؟! خب اونم دشت حساب میشه !

ناگفته نماند همه ما لحظه به لحظه از خدای مهربونمون میلیاردها میلیارد دشت میگیریم و دست خدا هم بهترین دست دنیاست پس برای شروع هر کاری با نام و یاد او آغاز میکنیم و فقط از او کمک میخواهیم .

امیدواریم این سال جدید برای همه پر از خیر و برکت باشه و بزرگترین نعمت یعنی سلامتی از هیچکی گرفته نشه و بعد از اون هر روزمون بهتر از دیروزمون باشه ... و کلی دعای خوب دیگه که نمیتونم بنویسم چون پرهام داره بیدار میشه و تا چشماشو باز کنه لبتاپو می بنده...! بعد میگه تام و جری ...! نمیدونم همین اول سال از خدا بخوام این تام و جری را به زمین گرم بزنه ( هرچند هربلایی سرشون میاد نمیمیرن ..!) یا بهشون طول عمر بده حالا حالا در خدمت پسر ما باشند ..! والله دیگه داره رو اخلاق خودمم اثر میذاره !زبان آرزوی تماشای یک فیلم سینمایی به حالت درازکش پای تلویزیون با یک کاسه آجیل و شکلات ... زهی خیال باطل ... خمیازه عید هم عیدهای زمان بچگی ... افسوس

راستی عیدتون مبارک ...! صد سال به از این سالها

دوستان عزیز در اولین فرصت وظیفه داریم خدمت تک تکتون برسیم و عرض ادب کنیم .

پرهاممممم صبر کن تبموذلمهلمناحتلذنممدللتذعلبعه

تنذ  ئددددددددددددددددع غعل ..............

[ چهارشنبه 2 فروردين 1391 ] [ 4:56 بعد از ظهر ] [ بابا محسن ]

سلام و خسته نباشید به همه دوستان خوبمون که میدونم توی این روزهای آخر سال سخت مشغول مهیا شدن برای رسیدن عید نوروز هستند .

 یک توضیح کوچولو لازمه بدم ، که این اواخر اینقدر کم پیدا شدم ، یک دلیل مهم داره و اون اینه که پرهام دیگه همراه مامانیش خونه خاله و مامان بزرگ و ... نمیره ! یعنی اینکه اینجانب محاله توی خونه تنها بشم که بتونم برم پای رایانه ... یعنی باباشدم حقمه !!! اشکال نداره فقط سه سال دیگه مونده پرهام بره مدرسه البته اگه همیشه تایم صبح نباشه ...! پس تا اطلاع ثانوی وبلاگ نویسی با اعمال شاقه ...

بگذریم ...

معمولا نزدیکای سال تحویل که میشه با خودم فکر میکنم سالی که گذشت چطور بود چه اتفاقاتی افتاد کجاها رفتم چه کارا کردم و ... اما هیچوقت نمیتونم بگم سال بدی بود یا سال خوبی بهتر بگم نمیشه تقصیر را به گردن این سالهای بی زبون انداخت ولی میتونیم برای داشتن سالی بهتر از همین اولش تلاش کنیم . ضرر نداره ... میدونم همیشه لحظه تحویل سال دعاهای قشنگ میکنیم و به خودمون قول میدیم دست از بعضی رفتارها برداریم وچند دقیقه بعد یادمون میره ! اما همینم خیلی خوبه ...

پس پیشاپیش سال نو را به همه تبریک میگم و التماس دعا داریم ....

[ جمعه 26 اسفند 1390 ] [ 5:24 بعد از ظهر ] [ بابا محسن ]

این خرس گنده اسمش شاسقینه . پرهام مثلا به همین نام صداش میکنه ! این خرسه مظلوم واقع شده . چرا ؟ چون وقتی پرهام کار بدی میکنه ما شاسقین را دعوا میکنیم جالبه پرهام آتیشش از ما داغتر میشه و چندتا مشت و لگد هم کارش میکنه ! اما بیشتر وقتها با هم رفیقن . عروسک بازی از نوع پسرونه خودش داستانیه ...بغل

 

 

[ شنبه 6 اسفند 1390 ] [ 9:55 قبل از ظهر ] [ بابا محسن ]

سلام به دوستان خوب و با وفای خودمون

چند روز پیش یک پست جدید آماده کردم و بعد از چند بار خوندن و ویرایش و سانسور ،  دکمه " ارسال مطلب .." را زدم . متوجه شدم اینترنت قطع شده ... سرتون را درد نیارم  کپی پیست هم کارساز نشد و مطلب پرید !

خلاصه اش این بود که : امسال علیرغم وجود عامل مخربی به نام پرهام ! تصمیم گرفتیم به در و دیوار خونه صفایی بدیم که دادیم ... فرشها را هم بدیم بیرون بشویند که دادیم و گرفتیم و پهن کردیم پرده و مبل و بوفه و ... کل خونه را یکجا بتکونیم که تکوندیم  .شب آخر ساعت 12 شب که سه تایی نشستیم پای تلویزیون و البته بیشتر به در و دیوار نگاه میکردیم تا تصویر تلویزیون ...و لذت میبردیم ... بخصوص صدای شرشر آب هم که میومد و حسابی آرامبخش و رومانتیک شده بود ...! صدای آب ...!؟ از تو اتاق خواب ؟!

صبح شد و آقای لوله کش تشریف آوردن یک خط دایره وار روی دیوار و سقف کشید و گفت این مقدار باید شکافته بشه تا برسیم به محل ترکیدگی ...! انگار قرار بود فرق سر من شکافته بشه ... همون لحظه " اشهد ان الله ... "و ...

مهمترین تصمیم استراتژیکی اعزام پرهام به خونه خاله بود ... اگه میدید که چه بیرحمانه جناب کلنگ پوست ترگل ورگل دیوارها را نوازش میکنه آخر و عاقبت بقیه دیوار اتاقها معلوم بود ...

اذیتتون نکنم فرغون فرغون خاک از تو خونمون میرفت تو کوچه ! به این میگن گرد گیری !!!!

و دقیقا آقای لوله کش قیافش شبیه غول آخر بازی های رایانه ایی شده بود و ما هم انگار " گیم آور " شده بودیم ...

القصه یک خونه تکونی دیگه مستفیض شدیم - خدا قسمتتون نکنه و انشالله گرد خونه هاتون همیشه نرم !

این تاخیرها از این قرار بود - وگرنه دلم برای دوستانمون خیلی تنگ شده . البته حتما میام و تک تک بهتون سر میزنم - هر چند یک ذره وقت آزاد هم که داشتیم برامون کلاس گذاشتن ...

اما نکته مهم این پست واجب الارسال ...! این بود

هر چند ولنتاین هیچ ربطی به ما ایرانیها نداره ، ولی وقتی از راه میرسه منو یاد روز تولد همسر عزیزم میندازه

همسر عزیزم مثل همیشه ساده و بی آلایش میگم تولدت مبارک  و آرزوی قلبی منو که خودت میدونی ... انشالله همیشه وجودت گرما بخش خونمون باشه و خدا این مامان مهربون را هیچوقت از پسرکوچولوی شیطون و پرحرفمون نگیره

 

[ سه شنبه 25 بهمن 1390 ] [ 3:23 بعد از ظهر ] [ بابا محسن ]

تا امروز که نشونی از زمستون ندیدیم ( با پنج سانت برف کاری نمیشه کرد )  یادمه چهار پنج ساله بودم یک کوه برف توی حیاطمون جمع میشد که داداشم یک اتاق برفی بزرگ باهاش درست میکرد و با بچه های همسایه مثل اسکیموها توش جمع میشدیم و آتیش به پا میکردیم و آتیش میسوزوندیم همیشه  آخرش هم با سیب زمینی برشته و دستهای سیاه  و یخ زده تموم میشد ...! ( هنوز طعم و بوش فراموشم نشده ) بعضی وقتها تا شب عید هنوز برفها باقی میموند و از شوق رسیدن بهار برف ها رو توی حیاط پخش میکردیم که زودتر آب بشن !

چقدر انتظار کشیدن برای اومدن بهار شیرین بود ...

اما حالا چی ... هیچی ... میدونم عید باید خونه تمیز و مرتب باشه اما حالا کو تا عید ...ابرو منظورم اینه که داره دیر میشه ...! استرسچشــــم  .... همین هفته شروع میکنیم به خونه تکونی ...بازنده پرهام یکطرف ما یکطرف .. یاعلـــــــی ....

این مقدمات برا این بود که بگم مراسم قالی شویی ... گرد گیری ... نقاشی ... تا اطلاع ثانوی تو خونه ما برقراره . اگه منو دیگه ندیدید بار گران بودم و رفتم ...! فقط توی این کارزار و آشفته بازار حالی میکنه پرهامو و بس  !            

دیروز از ذوقش خواب بعدازظهر که نرفت هیچ تا ساعت دوازده نصف شب هم حریفش نمیشدیم بخوابه !

خدائیش تازه خونمون جوری شده که اون دوست داره ...! البته  خبر نداره بعدش حکومت نظامی شروع میشه ...

پس به امید دیدار .....

[ يکشنبه 9 بهمن 1390 ] [ 1:19 بعد از ظهر ] [ بابا محسن ]

بد نیست یکم از شاهکارهای پسر کوچولوی شیرین زبونمون را براتون تعریف کنم .

یک خط کش هدیه ی دختر خاله  باعث شد که پرهام با اشکال هندسی آشنا بشه و الان کاملا دایره و مستطیل و ذوزنقه و لوزی و مثلث را بلده و من هم موقع نقاشی کشیدن سعی میکنم این اشکال را با نام بردن اسمش به کار ببرم و کاملا حس میکنم نگاهش به اطراف تغییر کرده و خودش هم کلی حال میکنه ...! هرچند این خط کشه زیر دستش دو روز هم دوام نیاورد و اگه یادتون باشه وقتی مبصر کلاس میشدیم از این خط کشها زیاد می شکستیم ...!زبان

پلنگ صورتی هم دوست جدیدشه و آهنگش الانم تو گوشم داره زنگ میزنه ! خدا پدر این تکنولوژی فلش مموری و سی دی و ... را بیامرزه ... اگه نوار ویدیویی بود که نمیدونستیم چطور با این حوصله کم بچه ها کنار بیاییم . واقعا چرا بچه های امروز اینقدر عجول و کم طاقت شدند ؟ قدیمها در روز کمتر از یکساعت برنامه کودک داشتیم با اون تلویزیونهای لامپی که یکربع باید صبر میکردیم گرم بشه و تصویر بیاد ...! اونم با برنامه های کسل کننده و یخ !خمیازه

گاهی وقتها پرهام سوزنش گیر میکنه و میگه :بابا تام و جری بذار ... تا میذارم میگه نه ..! پلنگ صورتی میخوام ... ابرو دوباره پلنگ صورتی میذارم میگه : مامان بابا تام و جری برام نمیذاره..! مامانی از آشپزخونه : باباش ببین بچم چی دوست داره .. اذیتش نکن ...!منتظر با زدن یک کلید برمیگردیم حضور تام و جری ... ایندفعه پرهام شاکی میشه با بغض و فریاد : پلنگ صورتی میخواممممم ! نگران منم میگم بابا تکلیف خودتو با خودت روشن کن . متفکر شایدم میخوای سرعت عمل منو تو تعویض کارتونها بسنجی ؟! یا میخوای ببینی بعد از چند دفعه تلویزیون یا سی دی منفجر میشه ....! شایدم میخواد ببینه یهو شیرتوشیر نمیشه و وسط دعوای موش و گربه پلنگ صورتی هم بپره وسط و آشتیشون بده ...!نیشخند

حالا اینا هیچی اینقدر هم سوال میکنه : بابا چی شد ؟ کجا رفت ؟ دوباره میاد ؟ تام چه کار میکنه ؟ پلنگ صورتی کجا میره ؟ مورچه خواره کو ؟ ... اوووووه ...اوه باید کنارش بشینی و تفسیر کنی و البته باید مثل صدا و سیمای خودمون کلا موضوع کارتون را عوض کنی و لحظه به لحظه اش درس اخلاق بدی !

از یک چیزش خوشم میاد مثل خودم به برنامه های علمی و مستند علاقه داره و بایدم روی پام بشینه و نگاه کنه . البته اصولا بچه ها تو این سن روی زمین صاف نمیتونن بشینن ...! چشمکحرف زدن هم مثل نفس کشیدن بی وقفه باید انجام بشه ! اگه یک لحظه سکوت حکمفرما بشه من و مامانی نگران و شایدم اگه طول بکشه افسرده بشیم . افسوس مثل اونوقتها که بیموقع خوابش ببره یا سرسفره کنارمون نباشه یا احیانا خونه نباشه .

همون موقع نوشت : وقتی طاها را میبینم  تازه میفهمم پرهام چقدر بزرگ شده و چقدر هم توی بچه داری استاد شدم ! همچین با اعتماد به نفس و حرفه ایی شدم .... از خود راضی البته معلم کوچولوی خوبی داشتم !

 

[ پنجشنبه 29 دی 1390 ] [ 10:36 قبل از ظهر ] [ بابا محسن ]

این کلیپ را اینجا یا از توی سایت آپارات حتما ببینید . من خودم بارها دیدمش و هنوز چشمام گرده !چشم

[ پنجشنبه 22 دی 1390 ] [ 1:14 بعد از ظهر ] [ بابا محسن ]

محمد طاها

این هم عکس محمد طاها - اینجوری نگاش نکنین ! هنوز از بابت چند روز پیش ناراحته !


ادامه مطلب
[ يکشنبه 18 دی 1390 ] [ 2:41 بعد از ظهر ] [ بابا محسن ]

امروز - انشالله - قراره یک مسافر کوچولو تشریف بیارن ... یادتون هست که ...!؟ بله دیگه پسرِ دایی جواد یا همون جناب طاها ، ویزای 120 سالهء این دنیا شون اوکی شده !

تا این ساعت که هنوز خبری نیست . به امید خدا پست بعدی را با عکس و خبرای جدید آپ میکنم .

التماس دعا ....

پَ نَ پَ !  پنج شنبه غروب نی نی به دنیا اومد - با ٤٩ سانت قد و سه کیلو و نیم وزن . اول از هرچیز خدا را شکر خودش و مامانش صحیح و سالمند .

اما بازم من و پرهام دوتایی مثل پدر و پسر خوب تو خونه با هم مشغول بازی ! 

از اونجائیکه هر وقت یک نی نی به دنیا میاد قبل از اینکه طفلی دهنی تازه کنه و زلفی یور کنه بالا سرش ظاهر میشم و فرت فرت عکس پرسنلی میندازم لــــذا به آنجا دعــــــوت شــــــدیم ( بهتره بگم احضار شدیم ! از طرف عمه بزرگوارش !!!!! ابرومامان پرهام دیگــه !چشمک) خلاصه دوربین به دست رفتیم پیش نی نی . کلی کلاس گذاشتم : بذاریتش اینجا زاویه اش بهتره !  اون لامپ را روشن کنید - نور فلاش برای چشماش ضرر داره ... ای بابا نور اتاق هم کمه ! چرا خوابه ؟! بیدارش کنید بهش بگید لبخند بزنه ....! خانمها ســـاکت ...!ساکت سه ... دو ... دو ... دو ........

حالا چرا دوربین روشن نمیشه  ...! تعجب باطریشو که شارژ کردم ...!  اِ باطــریش کـــو..!؟ آخ پــــــــــــرهــــــــــــــــــام ...!  ضایع شدیم رفت !ابرو باطری نیاوردم ! اصلا نگران نباشید ...  گم نشده ! نیشخندمطمئنم خونه توی کمده ...خجالت از دست این وروجک ....! زبان

خب تا این لحظه عکسی از طاها نگرفتم . برای همین پی پی نوشت گذاشتم . انشالله پست جدید همراه با عکسهای جدید از داغترین نی نی فامیل !

بعضی دوستان وبلاگی نگران افزایش جمعیت ایران شدند و اینا از چشم فک و فامیل ما میدونند !!!!زبان باید بگم به خدا این آخریش بود ! دیگه نی نی تو راهی نداریم ! اگر هم بود اینجا لو نمیدیم ! نیشخند

خوش باشید ... لبخند

 

[ شنبه 17 دی 1390 ] [ 11:34 قبل از ظهر ] [ بابا محسن ]

این تاخیر و غیبت ما بیشترش به خاطر کسالت من و سماجت این ویروس سرماخوردگیه که بعد از دوهفته با این همه دکتر و دوا هنوزم که هنوزه ول کن نمیشه و علایمش مثل روز اوله ! نه فقط من اینجوریم ها ... خدا نصیب کسی نکنه واقعا خسته کننده و ملالت باره ... بدترین درد هم اینه که دل و دماق کار کردن نداری . توی شرکت از یکطرف ، خونه هم که  تا میای دراز بکشی پرهام خان میاد مشت و مالت میده ! یا از سر و کولت بالا میره ! مدتی بود دیگه این حرف را نمیزدم ولی یادش بخیر دوران مجردی !خیال باطل

الان هم اومدم اینجا طلسم و بشکنم - چند تا عکس از شب یلدا و هنر نمایی خودم روی موهای پرهام !

امیدوارم حال تمام دوستان عزیز وبلاگیمون خوب باشه و توی این زمستون خسیس و خشک و سرد ! هوای دلتون گرم و بهاری و شاد و شنگول باشید ... حالم که بهتر بشه حتما به تک تکتون سر میزنم . لبخند

راستی این روزها یک اتفاق خوبی برام افتاد که خیلی خوشحالم کرد و بعد از مدتها از خودم احساس رضایت کردم - بعدا بیشتر راجع بهش مینویسم .

 

 بقیه عکسها را بنا به درخواست مدیریت نی نی وبلاگ توی ادامه مطلب گذاشتم :

پرهام و شیرش !


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 9:37 قبل از ظهر ] [ بابا محسن ]

چهره دوست داشتنی و محبوب این هفته کسی نیست جز.... مــــاهـــان ...تشویقتشویقتشویق

این مرد کوچک شمع سه سالگیش را فوت کرد و امیدواریم حداقل 120 بار دیگه هزاران شمع تولد را فوت کنه ( نگفتم که یهو ... بچه نفس کم میاره طفلی ...! ) سالی یکبار ... بعد ایشالله سالی دوبار ( خودشو خانومش ) بعد سالی سه بار ( برای نی نیش ) بعدش دیگه خدا میدونه چند بار در سال !چشمک

آرزوی قلبی ما طول عمر با عزت و سرافرازی و سلامتی خودشو مامانشو و باباشو و تمام عزیزانشه

این عکس دونفره هم یادگاری از ما - امیدواریم مقبول بیافته خجالت

عکس دونفره

[ دوشنبه 28 آذر 1390 ] [ 1:18 بعد از ظهر ] [ بابا محسن ]
درباره وبلاگ

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ