سلام . 

راستشو بخواهید قبل از گذاشتن این پست ، یک مروری بر لیست دوستانمون

کردم وقتی دیدم خیلیها مثل من ماههاست وبلاگشون گرد و خاک گرفته و

سری بهش نزدن،شهامت پیدا کردم و تصمیم گرفتم یک چیزایی بنویسم.

برم سر اصل مطلب.....

پرهام همچنان تک فرزند خونواده سه نفره ی ماست و یکه تازی میکنه!

الان یک متر و بیست سانت قدشه ! دو متر ونیم زبون !!! امان از این همه

سوالات ...علمی فلسفی ریاضی جونورشناسی هوا فضا زیر دریا روی زمین

زیرپوستی ، ناموسی... خلاصه همه چی ....!

الان دیگه کم وبیش میتونه کلمات را بخونه . نماز و اذان و بعضی سوره های کوتاه قرآن را بلده .اتفاقا همین پنج شنبه گواهینامه اش را با نمره ۱۰۰ گرفت.

جالبه که ریاضیش بهتره و خیلی وقته تا هزار را بلده بشمره و کوچکتر و بزرگتر اعداد و اسکناس را میتونه تشخیص بده

توی کلاس ژیمناستیک ،جز نفرات منتخب شده . 

خب .... خیلی نوشتم !! الان وبلاگم هنگ میکنه !

فعلا خداحافظ تا معلوم نیست کی دوباره بیام ....

 

 



تاريخ : شنبه 18 بهمن 1393 | 2:49 بعد از ظهر | نویسنده : بابا محسن |

سلامی گرمتر از هوای چند هفته پیش به همه ی دوستان عزیز . امیدواریم تابستون زده نشده باشید ! و حسو حالتون میزون و نرمال ...

وقتی بعد از چند ماه وبلاگ رها بشه ، پست جدید میشه مثل سوپی که مامانا به بچه هاشون میدن ! توش همه چی پیدا میشه ...

موضوع داغ امروز تولد من و پرهام اما

از امروز ایشون رفتن کلاس زبان ! که باید حتما بنویسم در این سن اخلاق و رفتارش چه جوریه که یادم نره ...

 تقریبا شش دنگ لپتاپ بابائی متعلق به اون شده ... سرگرم کننده ترین اسباب بازیشه . طبیعتا عاشق بازیهاش . و منم همش سعی میکنم بازیها متناسب با سنش باشه .در این میون  اصطلاحات کامپیوتری را بهش یاد میدم  انصافا اگر با این سرعت پیش بره به زودی کم میارم ...!

پرهام رو من خیلی حساب میکنه و باور داره من همه کاری بلدم ... ! مواقعی که من خونه نیستم شیطونیهاش زیاده ولی من که در کنارش باشم آرومتر و حرف شنوی بهتری داره.

هنوزم بابائیه... و عاشق کشتی گرفتن و تحرک و جنب و جوش . سوالاتش هم بی حد و مرز...

چی از چی بزرگتره ؟ کی از کی قویتره ؟ اگه اینجوری بشه چی میشه ؟! اگه اونجوری بشه چی میشه ؟!

خلاصه اینکه پدر یک پسر بچه 5 ساله بودن سخت تره از پدر یک پسربچه 4 ساله است !

راستی نماز و روزه هاتون قبول و عیدتون هم مبارک .

بد نیست اینم بگم که از نیمه های خرداد  سرانجام تونستیم بریم سر خونه زندگی خودمون و از خانه پدریم، اومدیم بیرون . از یک طرف دنبال خونه گشتن ، دنبال کارهای شهرداری و ... تعمیرات خونه جدید و اسباب کشی و از طرف دیگه مشکلات روحی و روانی که جدا شدن ما از پدر و مادرم به خصوص وابستگی عاطفی پرهام به مامان بزرگ و بابا بزرگ داشت ، روزهای سختی بر ما گذشت ... البته الان وضعیت بهتر شده و کم کم عادت کردند ...

اینم از آپ 15 مرداد امسال . اگه پرهام به من اجازه بده دست به لپتاپش بزنم ابروحتما دوباره میام و عکس و مطلب میذارم . 

 روز و روزگارتون خوش



تاريخ : سه شنبه 15 مرداد 1392 | 8:42 بعد از ظهر | نویسنده : بابا محسن |

سلام به همه دوستان خوب و با وفامون . آرزو داریم سال جدید را با سلامتی و شادکامی شروع کرده باشید و تعطیلات خوش بگذره .

سال 91 هرچه بود گذشت و علت غیبت ما را بگذارید به پای نداشتن اینترنت ! هر چند که از من بعیده

خماری اینترنت کشیدن ! گاهی با گوشی توی گوگل و... اما مثل غذا خوردن به سبک چینی ها دق مرگ میکنه آدمو ...

حالا ... فراز و نشیب سال گذشته زیاد بود فقط اوناییکه به پرهام مربوطه را میگم  مثلا ایشون به مهد کودک

تشریف میبردن که این خودش کلی حرف برا گفتن داره

و اینکه یک نی نی جدید ....

صبر کنید ادامه بدم ... ( چشم شما هم روشن ...  قربان شما ...)

امیر علی

داشتم میگفتم .... ایشون پسر دخترخاله ی پرهام هستند ... ابروکه اواخر تابستان به دنیا اومدن و

به بابا و مامانش تبریک میگیم و دعا های خوب خوب برای امیرعلی جان داریم .

parham

ایشون هم که معرف حضورتون هست . پسر کوچولویی با سئوالات بیشمار و اظهارنظراتی کودکانه

که لقب مرد کوچک بیشتر برازندش شده . آرزوش بزرگ شدن و قدکشیدنه ! هرکاری که ما بهش اجازه 

نمیدیم انجام بده میگه خودم بزرگ بشم میتونم ... هنوز تمام حروف را نمیتونه ادا کنه و همین بامزش میکنه ! خلاصه اینکه بازیگوش و پرانرژی . ناگفته نماند خیلی وقتها بی دردسر تنهایی بازی میکنه 

و اگه من طاقت بیارم و نپرم وسط بازیش سرش به کار خودش گرمه ! چون میدونم لذت بازیش صد برابر میشه و گذشته از خنده و شوخی میتونم خیلی مفاهیم دنیای بیرون را بهش یاد بدم . 

انصافا بچه های امروزی بیشتر وقتشون توی خونه تنها و در محیطی محدود صرف میشه باید درکشون کنیم و بذاریم گاهی خودشون را خالی کنن . بچه اند دیگه ... اینقدر گیر ندید بشینه ...! از یجا نشستن

کسی به جایی نمیرسه . خدا گفته از تو حرکت از من برکت . باید جنب و جوش کنه ... خداییش شما

چقدر آرزو میکنید مثل فنر از جا بپرید برید تو آشپزخونه یک لیوان آب بخورید و برگردید پای تلویزیون! اکثر ما وقتی میشینیم با لدر باید تکونمون

بدن ! خمیازهدیگه بچه ها را به تنبلی وادار نکنیم . لبخند

چند روز پیش اصفهان بودیم چند سالی بود نرفته بودم . از دیدن خشک بودن زاینده رود خیلی تاسف خوردم و با خودم گفتم چه بر سر این آب و خاک داریم میاریم؟! سالها این رود زنده بوده و زندگی میبخشیده آخه چــــرا ...!؟

زاینده رود سابق

 انشالله سال پربرکتی باشه و درهای رحمت الهی بر ایران و ایران دوستان واقعی باز باشه ...



تاريخ : شنبه 10 فروردين 1392 | 8:36 بعد از ظهر | نویسنده : بابا محسن |

عیدتون مبارک

١٣٩٢

به از ١٣٩١ باشه !

احوالتان باب میلتان

دوباره اومدیم پیش تان !

خوش بگذره نوروزتان ...

این عکس هم تقدیمتان !

شکوفه های 92

 

 



تاريخ : پنجشنبه 8 فروردين 1392 | 4:37 بعد از ظهر | نویسنده : بابا محسن |

سلام - اولا ممنون که روز تولد این پدر و پسر را فراموش نکردین ثانیا نمیدونم این الطاف را چه جوری جبران کنم ....

نمیدونم قبلا گفتم یا نه ، این اواسط مردادماه بعد از ازدواجمون هر سال یک واقعه خوب یا بد رخ میده !

بدها را نمیگم ولی خوبش تولد گلپسر شیرین پسر عسل مسل ... و امسال هم اگه خدا بخواد یک واحد آپارتمان با کلی قرض و قوله و وام و جنگ اعصاب ... صاحب شدیم که انشالله وقتی پرهام 14 سالش بشه

میتونه بگه " دقیقا خونمون از من سه سال تمام کوچیکتره " !!!

خب اینم یک رویای دست نیافتنی برای کسانی است که میخوان خودشون با زحمت خودشون صاحب خونه بشن . شما هم دعا کنید همه زوجهای جوون  صاحب خونه و ماشین و ... باشند . خب اینا کمترین چیزیه که حق مسلم ماست !  ولی برای مردم ما تبدیل به یک غول بزرگ شده و از دست یافتن به داشتنی های ارزشمندتر وا داشته .

این ضغری کبری ها برای این بود که بگم : امسال اصلا نفهمیدیم کی چند سالش شد ؟! نه کیکی نه شمعی نه فووتی ...! انشالله پرهام بعدا گیر نده بهمون که عکسهای تولد سه سالگیم کو ؟! یا بگه نکنه اون موقع خونمون را بیشتر از من دوست داشتین ...!

برای همتون آرزوی سلامتی و تندرستی داریم ....

 

 



تاريخ : شنبه 21 مرداد 1391 | 1:26 بعد از ظهر | نویسنده : بابا محسن |

پرهام کوچولوی ما خیلی مهارتش با سال گذشته فرق کرده به قول خودش "  خیلی اَوی شده"...! ( قوی )

حرف زدنش غذاخوردنش راه رفتنش - گلاب به روتون - دستشویی رفتنش ! بازی کردنش ... زور گفتنش !

خلاصه نمونه کامل یک پسر بچه سه ساله . بی وقفه حرف میزنه حتی خودش تنها توی اتاق !

 آهنگ و ترتیب کلمه ها و ترکیبها را درست ادا میکنه و کمتر اتفاق میافته کلمه ای را جابه جا بگه مثلا بگه قالبمه ...

البته هنوز بعضی حروف را نمیتونه تلفظ کنه مثل " ف "  و جالبه مفاهیم را هم برعکس نمیگه بر خلاف همسن و سالهاش مثلا سرما و گرما و امروز و دیروز و ... کلا حرف زدنش همراه با میمیک صورتش و تکون دادن دستهاش و تغییر لحن صداش، با مزه است ...

اما مواظبت و مراقبت بیشتری میخواد چون جسورتر شده و به قولی مستقل تر و دلش میخواد خودش همه چیز را تجربه کنه - شما با من موافقید که نمیشه توی چند سطر  شرح حال حتی یک روز بچه داری را نوشت و میدونم شما به اندازه کافی خودتون گرفتار هستید ...

سه ساله به بودنش عادت کردیم و بهتر بگم بهش وابسته شدیم و چه آرامشی به دست آوردیم با این همه اسباب سلب آسایش...! و چه خوش خیالیم ما ، که هنوز فکر میکنیم بچه بزرگتر بشه ، آسوده تر خواهیم شد ...! والله به قرآن !

تمام برنامه های زندگی حول پرهام خان میچرخه ! این از وضع وبلاگ نویسی باباش ! ماهی یکبار هم وقت نمیکنه آپ کنه . هنوز مرام و معرفت شما که به ما سر میزنین . ایشالله همیشه سالم و برقرار باشید .

شمال

 

پرهام و نارگل

پرهام و نارگل (دختر عمه اش) .

مهدیس

مهدیس ( دختر خاله اش )

 



تاريخ : پنجشنبه 29 تير 1391 | 5:57 بعد از ظهر | نویسنده : بابا محسن |

سلام و صد سلام به همه دوستان با وفا با مرام مهربون ....

ما هیج جا نرفتیم و همین جا هستیم البته نه اینکه هیج جا نرفتیم ... از دنیای مجازی یکم دور شدیم .

اول خدمتتون عرض کنم حال پرهامی خوب تا قسمتی عالی ... چرا که نه ؟! هوای خوب و بهاری و هر روز

پارک و گردش و ... یک بابا و مامان و بابا بزرگ و مامان بزرگ ... و دایی و خاله و عمه و ... بغل

توی این مدت که نبودم جاتون خالی یک سفر شمال هم زدیم بر بدن !!! قول نمیدم که بد قول بشم ولی سعی میکنم عکسهاشو بذارم اینجا

این تعطیلات اخیر هم رفتیم محلات - نمیدونستم یکی از شهرستانهای استانمون اینقدر باصفاست . بهتون پیشنهاد میکنم حتما یک سری به سرچشمه محلات بزنید - البته عباس آباد شازند هم خیلی سرسبزه ...

از تبریکات روز پدر یک دنیا ممنون و ما را ببخشید که روز مادر قصور کردیم البته به نظر من هر روز روز پدر و مادره چون روزی نیست که پدر و مادرها به فکر فرزندانشون نباشند و اون پدر و مادرایی که سایشون بالای سر بچه هاشون نیست الهی در سایه رحمت ایزدی قرار داشته باشند .

به قول معروف طلسم را شکستم و دوباره اینجا پا گذاشتم اگه عمری باقی باشه تک تک به دیدن شما عزیزان خواهم آمد .



تاريخ : شنبه 20 خرداد 1391 | 10:54 قبل از ظهر | نویسنده : بابا محسن |

سلام ... رسیدنم بخیر !چشمک

امان از بی اینترنتی ...عینک

امیدواریم تا این موقع از سال بهتون خوش گذشته باشه و همینطور روزهای آتی هم خوش بگذره

دلم نمی خواد اینجا این مطلب را بیان کنم ولی اینم جزئی از روزهای زندگی است ... ایام نوروز امسال برای خانواده همسرم پر بود از دلواپسی ... چرا که شب عید دایی همسرم سکته کرد و در بیمارستان بستری شد و سرنوشت اینگونه بود که فقط یازده روز از سال نود را در این دنیای فانی سپری کند ... خدا رفتگان شما را هم بیامرزه ...ناراحت

خلاصه برای بهبود اوضاع روحی و روانی مهربان همسر ، ایشان به همراه خواهر بزرگشون و البته پرهام خان میشه گفت سیزده را تهران به در کردند ! و منم از فرصت استفاده کردم و اون چند روز کارهای عقب افتاده و درس و کمی تفرج از نوع مجردی کنم ( فکر بد نکنید تفریح من اینه بزنم شبکه من و تو یک برنامه مستند ببینم یا یک موسیقی به غیر از آهنگهای شنگول و منگول و ... با صدای بلند تو خونه گوش بدم ...! والله ...! ) نگران

ناگفته نماند به لطف فناوری دنیای دیجیتال شبها با پرهام چت میکردم اونم با وبکم . آمار اسباب بازیهاشو و عروسکاشو میگرفت...! اونروز که رفتم ترمینال اولش که از اتوبوس پیاده شد و منو دید کمی خجالت کشید ... نمی دونم چرا ؟! همش سه روز از هم دور بودیم متفکر ولی سه ساعت تموم از اتوبوس و آقا پلیس و ... برام حرف زد ... مغزم داشت سوت میکشید دیگه ! اما معلوم بود اونجا هم بهش خوش گذشته ...

پرهام

 دوستان عزیزمون که به ما سر میزنن و کامنت میذارن نمیدونن چقدر ما را خوشحال میکنن قلبالهی از ما دلگیر نشن که وقت نمیکنیم به همشون تند تند سر بزنیم خجالت



تاريخ : پنجشنبه 24 فروردين 1391 | 4:39 بعد از ظهر | نویسنده : بابا محسن |

دَلام عید شما مورارَک ... اوبم ... اوبی ؟؟؟

وبلاگ برای پرهامه ، گفتم  اولین پست امسال را اون شروع کنه ، چون دستش خوبه ... راستی شما هم به این چیزها اعتقاد دارین ؟ اولین پول را امسال از دست کی گرفتین ؟ به اصطلاح " دشت اول " را از لای قرآن برداشتین یا نه ؟ اصلا دست خود شما چطوره ؟ اولین کامنت را به کی دادین ؟! خب اونم دشت حساب میشه !

ناگفته نماند همه ما لحظه به لحظه از خدای مهربونمون میلیاردها میلیارد دشت میگیریم و دست خدا هم بهترین دست دنیاست پس برای شروع هر کاری با نام و یاد او آغاز میکنیم و فقط از او کمک میخواهیم .

امیدواریم این سال جدید برای همه پر از خیر و برکت باشه و بزرگترین نعمت یعنی سلامتی از هیچکی گرفته نشه و بعد از اون هر روزمون بهتر از دیروزمون باشه ... و کلی دعای خوب دیگه که نمیتونم بنویسم چون پرهام داره بیدار میشه و تا چشماشو باز کنه لبتاپو می بنده...! بعد میگه تام و جری ...! نمیدونم همین اول سال از خدا بخوام این تام و جری را به زمین گرم بزنه ( هرچند هربلایی سرشون میاد نمیمیرن ..!) یا بهشون طول عمر بده حالا حالا در خدمت پسر ما باشند ..! والله دیگه داره رو اخلاق خودمم اثر میذاره !زبان آرزوی تماشای یک فیلم سینمایی به حالت درازکش پای تلویزیون با یک کاسه آجیل و شکلات ... زهی خیال باطل ... خمیازه عید هم عیدهای زمان بچگی ... افسوس

راستی عیدتون مبارک ...! صد سال به از این سالها

دوستان عزیز در اولین فرصت وظیفه داریم خدمت تک تکتون برسیم و عرض ادب کنیم .

پرهاممممم صبر کن تبموذلمهلمناحتلذنممدللتذعلبعه

تنذ  ئددددددددددددددددع غعل ..............



تاريخ : چهارشنبه 2 فروردين 1391 | 4:56 بعد از ظهر | نویسنده : بابا محسن |

سلام و خسته نباشید به همه دوستان خوبمون که میدونم توی این روزهای آخر سال سخت مشغول مهیا شدن برای رسیدن عید نوروز هستند .

 یک توضیح کوچولو لازمه بدم ، که این اواخر اینقدر کم پیدا شدم ، یک دلیل مهم داره و اون اینه که پرهام دیگه همراه مامانیش خونه خاله و مامان بزرگ و ... نمیره ! یعنی اینکه اینجانب محاله توی خونه تنها بشم که بتونم برم پای رایانه ... یعنی باباشدم حقمه !!! اشکال نداره فقط سه سال دیگه مونده پرهام بره مدرسه البته اگه همیشه تایم صبح نباشه ...! پس تا اطلاع ثانوی وبلاگ نویسی با اعمال شاقه ...

بگذریم ...

معمولا نزدیکای سال تحویل که میشه با خودم فکر میکنم سالی که گذشت چطور بود چه اتفاقاتی افتاد کجاها رفتم چه کارا کردم و ... اما هیچوقت نمیتونم بگم سال بدی بود یا سال خوبی بهتر بگم نمیشه تقصیر را به گردن این سالهای بی زبون انداخت ولی میتونیم برای داشتن سالی بهتر از همین اولش تلاش کنیم . ضرر نداره ... میدونم همیشه لحظه تحویل سال دعاهای قشنگ میکنیم و به خودمون قول میدیم دست از بعضی رفتارها برداریم وچند دقیقه بعد یادمون میره ! اما همینم خیلی خوبه ...

پس پیشاپیش سال نو را به همه تبریک میگم و التماس دعا داریم ....



تاريخ : جمعه 26 اسفند 1390 | 5:24 بعد از ظهر | نویسنده : بابا محسن |

این خرس گنده اسمش شاسقینه . پرهام مثلا به همین نام صداش میکنه ! این خرسه مظلوم واقع شده . چرا ؟ چون وقتی پرهام کار بدی میکنه ما شاسقین را دعوا میکنیم جالبه پرهام آتیشش از ما داغتر میشه و چندتا مشت و لگد هم کارش میکنه ! اما بیشتر وقتها با هم رفیقن . عروسک بازی از نوع پسرونه خودش داستانیه ...بغل

 

 



تاريخ : شنبه 6 اسفند 1390 | 9:55 قبل از ظهر | نویسنده : بابا محسن |

سلام به دوستان خوب و با وفای خودمون

چند روز پیش یک پست جدید آماده کردم و بعد از چند بار خوندن و ویرایش و سانسور ،  دکمه " ارسال مطلب .." را زدم . متوجه شدم اینترنت قطع شده ... سرتون را درد نیارم  کپی پیست هم کارساز نشد و مطلب پرید !

خلاصه اش این بود که : امسال علیرغم وجود عامل مخربی به نام پرهام ! تصمیم گرفتیم به در و دیوار خونه صفایی بدیم که دادیم ... فرشها را هم بدیم بیرون بشویند که دادیم و گرفتیم و پهن کردیم پرده و مبل و بوفه و ... کل خونه را یکجا بتکونیم که تکوندیم  .شب آخر ساعت 12 شب که سه تایی نشستیم پای تلویزیون و البته بیشتر به در و دیوار نگاه میکردیم تا تصویر تلویزیون ...و لذت میبردیم ... بخصوص صدای شرشر آب هم که میومد و حسابی آرامبخش و رومانتیک شده بود ...! صدای آب ...!؟ از تو اتاق خواب ؟!

صبح شد و آقای لوله کش تشریف آوردن یک خط دایره وار روی دیوار و سقف کشید و گفت این مقدار باید شکافته بشه تا برسیم به محل ترکیدگی ...! انگار قرار بود فرق سر من شکافته بشه ... همون لحظه " اشهد ان الله ... "و ...

مهمترین تصمیم استراتژیکی اعزام پرهام به خونه خاله بود ... اگه میدید که چه بیرحمانه جناب کلنگ پوست ترگل ورگل دیوارها را نوازش میکنه آخر و عاقبت بقیه دیوار اتاقها معلوم بود ...

اذیتتون نکنم فرغون فرغون خاک از تو خونمون میرفت تو کوچه ! به این میگن گرد گیری !!!!

و دقیقا آقای لوله کش قیافش شبیه غول آخر بازی های رایانه ایی شده بود و ما هم انگار " گیم آور " شده بودیم ...

القصه یک خونه تکونی دیگه مستفیض شدیم - خدا قسمتتون نکنه و انشالله گرد خونه هاتون همیشه نرم !

این تاخیرها از این قرار بود - وگرنه دلم برای دوستانمون خیلی تنگ شده . البته حتما میام و تک تک بهتون سر میزنم - هر چند یک ذره وقت آزاد هم که داشتیم برامون کلاس گذاشتن ...

اما نکته مهم این پست واجب الارسال ...! این بود

هر چند ولنتاین هیچ ربطی به ما ایرانیها نداره ، ولی وقتی از راه میرسه منو یاد روز تولد همسر عزیزم میندازه

همسر عزیزم مثل همیشه ساده و بی آلایش میگم تولدت مبارک  و آرزوی قلبی منو که خودت میدونی ... انشالله همیشه وجودت گرما بخش خونمون باشه و خدا این مامان مهربون را هیچوقت از پسرکوچولوی شیطون و پرحرفمون نگیره

 



تاريخ : سه شنبه 25 بهمن 1390 | 3:23 بعد از ظهر | نویسنده : بابا محسن |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد
  • نشر
  • قالب وبلاگ